2
یاسمن خلیلی فرد
یک ماه پیش - ۶ دقیقه مطالعه

نقد فیلم زندگی مشترک آقای محمودی و بانو, «ریزش یک ستون»

امتیاز منتقد به فیلم :

«زندگی مشترک آقای محمودی و بانو» را می توان دومین قسمت از یک تریولوژی احتمالی دانست که توسط روح الله حجازی نوشته و کارگردانی شده است و به اعتقاد نگارنده فیلم دوم به مراتب موفق تر و خوش ساخت تر از فیلم اول از آب درآمده است.

  یکی از مهم ترین علل باورپذیری «زندگی...» فضای ناتورالیستی آن است و این فضای ناتورالیستی حاصل جزییاتی اند که در یکایک المان های فیلم به چشم می خورند. آدم ها، مکان و روابط آن آدمها بسیار طبیعی و نزدیک به زندگی واقعی از آب درآمده اند. حال و هوای فیلم و لحن عاطفی اش تا حد بسیار زیادی شبیه به فیلم قبلی حجازی یعنی «زندگی خصوصی آقا و خانم میم» است و مضمون هر دو فیلم به ارتباط میان انسان ها و فروپاشی این رابطه می پردازد.
کل فیلم در یک مکان ثابت – منزل آقای محمودی و همسرش- می گذرد. داستان با ورود خواهرزاده خانم محمودی،ساناز (ترانه علیدوستی) و همسرش رامتین (پیمان قاسم خانی) به منزل آقا و خانم محمودی آغاز می شود. رابطه محدثه (هنگامه قاضیانی) و منصور (حمید فرخ نژاد) رابطه ای سنتی است. زن، یک کدبانوی تمام عیار است و می تواند یک تنه خانه به آن درندشتی را اداره کند. می گوید که از همسر و زندگی اش راضیست و آرمان های رویایی در سر ندارد؛ وسواس هایی آزاردهنده روی رفتارهای همسر و دخترش دارد و به نظر می رسد مرد به این وسواس ها عادت کرده است اما ورود ساناز که دختری کاملاً آزاد و امروزی (و نقطه ی مقابل خاله اش) است خاکستر پنهان رابطه محدثه و منصور را به آتش می کشاند. در واقع ورود رامتین و ساناز منجر به آن می شود که هرچه در طول بیست و سه سال زندگی مشترک میان خانم و آقای محمودی سر به مهر مانده است سرباز کند و آن ها جسارت رویارویی با مشکلات متعددی که در زندگی مشترکشان داشته اند را پیدا کنند. شخصیت ها از طریق دیالوگ ها و نوع رابطه شان اطلاعاتی از گذشته و حال خود را به مخاطب منتقل می سازند و هر کاراکتر دست کاراکتری دیگر را برای کاراکتر سوم رو می کند. تقابل آدم های قصه با یکدیگر از جذاب ترین بخش های آن است و یکی از علل کشش فیلم. تقابل آقای محمودی و همسرش، تقابل محدثه با دخترش نگین (ترلان پروانه)، تقابل ساناز با خاله اش، تقابل رامتین با ساناز و تقابل رامتین با منصور چالش های اصلی فیلمنامه را شکل داده اند و درام را به اثری کاملاً شخصیت محور مبدل نموده اند که روایت اصلی اش فراز و فرود رابطه میان کاراکترهایش است.
به نظر می رسد حجازی در مقام کارگردان، تسلط کاملی بر رفتارشناسی و شخصیت شناسی شخصیت هایش داشته است. او با شناختی که از شخصیت های فیلمش دارد، نشانه های تزلزل و لغزش را دریک خانواده سنتی به زیبایی و ظرافت به نمایش می گذارد و هر یک از کاراکترهای فیلم مهره ای از مهره های شطرنج اند که مراحل گذار و استحاله ی این خانواده را به نمایش می گذارند. محدثه، مهره استوار بازیست. او شخصیتی مستحکم و تا حدی متحجر دارد. سختگیری های او نه تنها دخترش، بلکه همسر و خواهرزاده اش را نیز در بر می گیرد، او در برابر کوچک ترین تغییری مقاومت نشان می دهد و علاقه ای به گذار و تحول ندارد. اما پس از سکانس درخشانی که او با رامتین در آشپزخانه به گفت و گو می نشیند نظر مخاطب تغییر می کند. محدثه برای اولین بار از ته دل می خندد و لبخند رضایت را بر چهره اش می بینیم. گویا او نیز خواستار تغییر است اما همسر بداخلاق و بی ذوقش امکان این تغییر را از او گرفته است. منصور، در ابتدا مردی سنتی به نظر می رسد. به مرور او را پلی حائل میان مادر و دختر می بینیم که گاه جانب محدثه را می گیرد و گاه جانب نگین را، به عبارتی او خودش هم نمی داند که باید طرفدار چه نگرشی باشد، نگرش سنتی یا نگرش مدرن. به همین دلیل است که با ورود ساناز و با کوچک ترین ضربه ای، مرد فرومی شکند، دچار تحول می شود و شروع به ایراد گرفتن از همسرش می کند. در روانشناسی، اصولاً خرده گرفتن از رفتارها و خرده رفتار های طرف مقابل در یک رابطه، نشان دهنده کمبودهای شخص ایرادگیرنده در همان زمینه است. مثلاً منصور مدام از محدثه ایراد می گیرد که فقط به فکر کار خانه است، به خودش نمی رسد، بی دست و پاست، هیچ وقت در جامعه نبوده است و ... و این نشان دهنده آن است که مرد این ایرادها را در خودش هم می بیند و در تلاشی برای مبارزه با این افکار خود مدام از همسرش خرده می گیرد و شخصیت او را تحقیر می کند. نگین، فرزند نوجوان خانواده ای سنتی است و کاملاً پیداست که هیچ گونه سنخیتی با پدر و مخصوصاً مادرش ندارد. او نمی خواهد آن طور که آن ها می خواهند زندگی کند و برای همین با ورود ساناز سعی می کند او را به الگویی مطلق برای خود تبدیل کند تا جایی که تقاضا می کند پاکت سیگار او را نگه دارد؛ مثل او لباس می پوشد و هرجا که ساناز می رود همراهی اش می کند. نوع صحبت کردن او با رامتین و سوالاتی که از او می پرسد و تلاشش برای جلب توجه او نیز نشان از آن دارند که او نیز دیر یا زود مثل ساناز خواهد شد و آینده ای مشابه او خواهد داشت. رامتین، الگویی از مردهای تازه به دوران رسیده امروزی است که در میانسالی با زنی جوان تر ازدواج می کنند و در عین آن که ادعای روشنفکر بودن دارند عمیقاً به سنت ها متمایل اند و این گونه است که رامتین قلباً از زندگی مشترکش با ساناز رضایت ندارد و در مکالمه ای که با محدثه دارد به نظر می رسد ته دل، زنی همچون او را ترجیح می دهد تا جایی که محدثه نیز می گوید:«چرا زن قبلی ات را ول کردی؟!» رابطه رامتین و ساناز رابطه ای عمیق نیست. رامتین عاشق ساناز شده بی آن که تعریف درستی از عشق داشته باشد و ساناز دقیقاً در نقطه مقابل محدثه قرار می گیرد، زنی که خود را از قید و بندهای زندگی سنتی رها ساخته و به بی بند و باری روی آورده است. او آزادی را با زندگی بی قانون و بی بند و بار یکی می داند و با آن که گریه اش در سکانس پایانی فیلم حاکی از آن است که قلباً رضایتی از خودِ جدیدش ندارد، اما همچنان به آن زندگی ادامه می دهد. ساناز از سختگیری های مادرش که احتمالاً رفتارهایی همچون محدثه داشته است فرار کرده و با پناه بردن به مردی که از او چندین سال بزرگتر است سعی دارد بر نقصان های وجودی اش سرپوش بگذارد. در حالی که محدثه به سبب اعتقادات و آموزه هایش خود را در حصارش محصور کرده است، ساناز نیز برای فرار از آن اعتقادات و آموزه ها روشی عکس روش خاله اش در پیش گرفته است که نهایتاً به فروپاشی اش می انجامد. در این روابط تنگاتنگ و پیچیده ی انسانی که البته متکی به الگوهای دینی در خانواده است، حجازی از نشانه هایی ناب بهره برده تا بسیاری از مفاهیم فیلمش را غیرمستقیم به مخاطب ارائه دهد تا ارزش هنری کار نیز حفظ شود. «ستون» و برداشتن آن نقش کلیدی را در داستان ایفا می کند. ستون به مثابه پایه استوار خانواده و نقطه اتکای باورها و ارزشهاییست که از نظر محدثه اصول اصلی و غیرقابل تغییر زندگی اند و برای همین مخالف برداشتن آن است. این درحالی ست که منصور به دنبال راه حلی برای برداشتن ستون است و وقتی رامتین پیشنهاد برداشتن آن را می دهد به فکر فرومی رود و مخالفتی نمی کند. پیشنهادِ ساناز، گذاشتن چندین ستون به جای یک ستون اصلی در خانه است و این به معنای تفرق و پراکندگی است. او از اجتماع سنگین و متحجر باورها هراس دارد و دوست دارد به هر نحوی از این تجمع خود را برهاند و میل اش به خودرأی بودن و استقلالی واهی که تعریف درستی هم از آن ندارد برخاسته از همین هراس است.
بازسازی خانه و حتی پیشنهاد خراب کردن آن، بر تزلزل پایه های خانوادگی خاندان محمودی دلالت دارد. محدثه و منصور دختر خاله و پسرخاله بوده اند و به نظر می رسد خانه آبا و اجدادی آن ها از سال ها پیش با همین صلابت اداره می شده اما حالا و با ورود نسل جدید به خانه این صلابت در حال لغزش و فروپاشی است.
گویا حتی خود آقای محمودی و بانو نیز دیگر آن آدم های بیست و سه سال پیش نیستند (حتی ساناز نیز به این مساله اشاره می کند). مرد، در طلب راهی برای رهایی از چارچوب هاییست که همسرش برایش معین نموده و خنده های سبک سرانه و شوخی های بچگانه ی او با دختر جوان نشان (ساناز) از همین امر دارد. محدثه نیز که بر اثر تحقیرهای منصور خودش را باخته و دیگر احساس جوانی نمی کند پس از هم صحبت شدن با داماد خانواده لبخند به لب می آورد و پیداست که حسی تازه در وجودش جوانه می زند که سال ها آن را به فراموشی سپرده بوده است.
تنها نقطه ضعف فیلم پایان آن است. بهره گیری از پایان باز در برخی فیلم ها بسیار به جا و منطقی است و به مخاطب کمک می کند که تأمّل بیشتری بر فیلم نماید اما در سرنوشت کاراکترهای «زندگی ...» نوعی بلاتکلیفی احساس می شود که با پایان ناگهانی فیلم مخاطب پاسخ منطقی برای آن نمی یابد. گرچه به نظر می رسد تمایل کارگردان به نمایش فروپاشی رابطه آدم های فیلمش پررنگ تر است اما گریه ی ساناز در صحنه پایانی فیلم و غمی که در چهره هر پنج شخصیت اصلی فیلم به چشم می خورد ذهن را دچار نوعی بی خبری مبهم و آزاردهنده از فرجام شخصیت های فیلمی می کند که مشتاقانه آن را دنبال کرده ایم. به تعبیر نگارنده، در پایان، رامتین و ساناز یکدیگر را بازمی یابند در حالی که محدثه و منصور به پایان زندگی مشترکشان واقف می گردند و در این میان، دختر چهارده ساله ی آن ها، نگین، هم چنان در برزخ میان دنیای مدرن دخترخاله و دنیای سنتی مادرش گیر کرده است.