1
علی علیرضایی
۲ ماه پیش - ۵ دقیقه مطالعه

نقد فیلم ابد و یک روز, ابد و یک روووز!

امتیاز منتقد به فیلم :

<p>&nbsp;&nbsp;راستش را بگویم در اولین روز های اکرانش موفق شدم این شاهکار را ببینم و دروغ نگویم که کشف این "به اعتقادِ من" بهترین فیلمِ سال کاملا اتفاقی و از سرِ بیکاری به سینما رفتن رخ داد! بعد از آن مدت ها ذهنم را درگیر کرد تا سی دی اش به بازار بیاید و دوباره بارها تماشایش کنم و حاصلش بشود این نقد... من را یادِ "لقد خلقنا الانسان فی کبد" می اندازد: همانا انسان را در رنج آفریدیم (سوره بلد- آیه 4) سهل است و ممتنع، در ظاهر انبوهی ست از مشکلات...

  راستش را بگویم در اولین روز های اکرانش موفق شدم این شاهکار را ببینم و دروغ نگویم که کشف این "به اعتقادِ من" بهترین فیلمِ سال کاملا اتفاقی و از سرِ بیکاری به سینما رفتن رخ داد! بعد از آن مدت ها ذهنم را درگیر کرد تا سی دی اش به بازار بیاید و دوباره بارها تماشایش کنم و حاصلش بشود این نقد... من را یادِ "لقد خلقنا الانسان فی کبد" می اندازد: همانا انسان را در رنج آفریدیم (سوره بلد- آیه 4) سهل است و ممتنع، در ظاهر انبوهی ست از مشکلات کلیشه ای یک خانواده ی پایین شهری بدبخت! (که مشابهش را در سریال های آبکی تلویزیون بارها دیده ایم) برای مخاطبِ یک ساعته ی چیپس و پفک خوار در سینما!!! و لایه لایه است و پرپیچ و خم برای کسی که اندکی حین و بعد از دیدنش برایش وقت بگذارد و داده های فیلم را در مغزش تحلیل کند. یک برادرِ معتادِ ساقیِ بدِ بدبد! ، یک برادرِ سابقاً معتادِ در ظاهر بسیار شریف (تا انتهای نقد صبر کنید) ، یک مادرِ از کار افتاده ، یک برادرِ تیزهوشِ دبستانی ، یک خواهرِ روانپریش و وسواسی ، یک خواهر بیوه ی خوشگذران ، یک خواهرِ در ظاهر خانواده دار و در آخر یک خواهر که قرار است بارِ این همه امانت را به دوش بکشد...  فکر کنید این همه شخصیتِ متناقض (تیپ نه! شخصیت!) در یک فیلمنامه ی ایرانی جمع شده باشد، تجربه نشان داده چیزی جز لکنتِ زبان فیلم و سرگیجه برای مخاطب ندارد اما فرمِ عالی اثرِ سعید روستایی آن چنان به کمکش می آید که همه در ذهنشان امثال داریوش مهرجویی یا اصغر فرهادی را خالقِ این شاهکار بدانند (به شخصه ابد و یک روز را بالاتر از لانتوری و فروشنده بهترین اثر امسال و لایق به اسکار رفتن می دانم) اما واقعیت چیزِ دیگری است و این فیلم اثرِ اول کارگردانش است، اولین تجربه اش این قدر پخته درآمده... نویسنده با قریحه ی نابش هر کدام از این شخصیت ها را نه با شناسنامه ی خودشان بلکه به عنوانِ نماینده ی یک قشر از جامعه در فیلمنامه جای می دهد، نماینده ی یک قشر از مردم در وطن، "وطنِ بی پدر!" و اما فیلم چه می خواهد بگوید؟ این همه فضاسازی و جنجال و هیاهو اگر صرفا برای نمایش بدبختی یک خانواده باشد چیزی جز زِکی! از طرف منِ منتقد و اعصاب خردی از طرف بیننده نصیبش نمی شود اما هدفِ نویسنده از تصویرِ این جامعه ی کوچک یعنی خانواده ی کوچک ، نقدِ جامعه ی بزرگ (خانواده ی بزرگ=وطن) است. خانه دقیقا نماینده ی کشور است و افرادی که داخل خانه هستند مردم داخل کشور. لیلا نماینده ی قشرِ جوانان سرخورده ی جامعه است ، در تنهایی در کثافتِ خودش موج می زند و انزوایی ابدی را برای خودش انتخاب کرده. اعظم که شوهرش مرده نماینده ی بورژوازی (تازه به دوران رسیدگی) است، اندک پولی از دیه ی شوهرِ مرده اش به جیب زده و به همان اندک راضی شده و زندگی را خوشگذرانی های کوچک در بیرون از خانه ی فلاکت تعریف کرده! جزو آن بورژوا هایی است که کاری ندارند به قول معروف آن بیرون چه خبر است؟! شهناز که یک زندگی موازی با خانه ی پدری را دارد اما تاکید کارگردان بر این است که صرف بیرون رفتن از این شهر به شهری دیگر و زندگی (بخوانید لایف استایلِ) دیگر برای رستگاری در این جامعه و فرار از فلاکت کافی نیست. مادر دقیقا نقش خاله خرسه را بازی می کند، نیتش خیر است اما با پسر ساقی اش همکاری می کند تا جنس هایش را آب کند، می داند که این عین تباهی است اما چون راهی بلد نیست تشویقش می کند با این کار نانِ خودش را دربیاورد، در واقع مادر نماینده ی همه ی تئوری پردازانی است که هیچ اطلاعی از شرایط موجود جامعه ندارند و به رخوت رفته اند، هر از چند گاهی که نسخه ای می پیچند هم تنها شرایط را بدتر و بدتر می کنند ، تاکیدِ کارگردان این جا بر این است که حتی حضور مادر هم برای اداره ی خانواده بی وجود پدر کافی نیست و هر خانواده/جامعه ای نیاز به بزرگتری برای کنترل شرایط و ارائه ی نقشه راه رستگاری دارد. محسن نماینده ی نسل سوخته ی هرز رفته است، در باطن پاک اند و مطهر اما رویشان را زنگار گرفته و فقط دور شدن از سمیه (=و ترسِ نابودی تمام مقدسات واقعی) مشام شان را تیز می کند و ولو برای لحظه ای به اصل خودشان بر می گرداند. "سمیه تو رو خدا نرووووو!" ضجه ای که به بهترین شکل در بهترین جای فیلم قرار گرفته و توسط نوید محمد زاده اجرا می شود خودش ضرب شصتِ سعید روستایی است برای این که به ما بفهماند محسن مانند بقیه نیست، از جنس سمیه است اما راه را اشتباه رفته و در باتلاقی گیر کرده که بیرون آمدن از آن بسیار سخت است. مرتضی در فیلم عین گرگ بره نماست، محاسن و کت و شلوار را با هم دارد اما در آخر فیلم معلوم می شود که هنوز مواد فروشی می کند...  مرتضی نماینده ی شیادانی است که نانشان در فشل بودن جامعه و تفرقه بین اعضا و گروه های جامعه است. از نبود پدر/بزرگتر کمال استفاده را کرده اند و خودشان را به عنوان بزرگتر و خیرخواه به مردم قبولانده اند، یک جا مقدس مآب می شوند و ناپاکیِ امثال محسن را علم عثمانی برای ادامه ی حاکمیت خود می کنند و جای دیگر وقتی امثالِ سمیه ی فداکار را مخلِ امپراتوری خودشان می بینند حتی تزِ دلسوزی می دهند که از کشور بروید تا حیف نشوید و زندگی بهتری بسازید! نوید نماینده ی نسلِ جوان پویا و آینده ی جامعه است. قشری که پر از استعداد است و انرژی و دانش اما در این خانه/کشور شور و حالش گرفته شده و به بهانه ی وجود کثافات و زشتی ها در جامعه (امثال محسن) توسط امثال مرتضی به بیگاری گرفته می شوند و شیره ی وجودی شان کشیده می شود و استعدادشان به هدر می رود، تازه اگر سوختن شان زیر حجم فلاکت های خانه را در نظر نگیریم! و در این بین اغلب توجهی به ظرفیت حال و زندگی آینده ی شان ندارد چون اصولا درکشان نمی کنند! و اما سمیه! برگردیم سرِ "لقد خلقنا الانسان فی کبد" واقعا معادل بهتری برای این آیه در سینما پیدا نمی کنم جز این شخصیت. انگار که قرار است مسِ وجودش به زر تبدیل شود، یک دنیا بدبختی و مشکلات بی ربط به خودش را به جانش می خرد و باز هم فحش می خورد، سرکوفت می شنود و چشمانش را به رویشان می بندد. نماینده ی قشر روشنفکرِ بی ادا و اطوار است، روشنفکرانِ بی نام و نشان و فداکار که کم اند و نام خودشان را هم روشنفکر نمی گذارند اما درد کشیده اند و درد جامعه را هم دقیقا می دانند و حس می کنند. سمیه ، با تمام وجود برای اصلاح جامعه اقدام می کند اما انگار در ابد و یک روز حبس شده و هیچ گریزی برایش نیست، حتی اعدام! و حتی مهاجرت و آن تزِ معروفِ جدایی نادر از سیمین را هم با اختیار نقض می کند تا به فداکاری اش برای اصلاح وضع جامعه ادامه دهد، یا شاید جبر روزگار خواسته که او هم مانندِ بقیه زندانِ ابدی اش این خانه است و این جامعه... و این جاست که مخاطب می فهمد شان نزول این اسم بر فیلم چیست! نوشته ام را به پایان می برم با تحسین همیشگی ام بر بازی پیمان معادی و خصوصا نوید محمدزاده (از پریناز ایزدیار غافل نشویم) چرا که اگر این سه بازی درخشان نبود شاید فیلمنامه ی شاهکار و کارگردانی خوب مدفون می شد. البته حیف ام می آید نگاه ناسیونالیستیِ کارگردان در پیروزیِ دیالوگ "سمیه تو رو خدا نرو!" بر "هرکی بتونه بره و نره از سگ کمتره" و در واقع فداکاری و جنگیدن به جای فرار را ستایش نکنم...  در آخر ذکر این نکته که درست است دیدن فیلم در سینما را همیشه ترجیح می دهم اما اگر این فرصت را نداشته اید لوح فشرده ی فیلم مدتی است در سراسرِ کشور داخل فروشگاه های عرضه محصولات فرهنگی (همان بقالی خودمان!) پخش شده، از دیدنش لذت ببرید :)