1
علی حاجی زاده
۲ ماه پیش - ۳ دقیقه مطالعه

یادداشتی بر فیلم لاک قرمز, زندگی همین است، نا امید نشو، ادامه بده، به بالای چرخ و فلک زندگی هم ، می رسی

امتیاز منتقد به فیلم :

طوفان بدبختی ها و بدشانسی های زندگی بیرحمانه بر تو خواهد وزید، تو بی تجربه هستی، سِنی نداری که در مقابل این طوفان بایستی، ولی نترس، نا امید نشو، بر ترست غلبه کن، به مسیرت ادامه بده، شکست خواهی خورد، نا امید نشو، مصمم تر و قوی تر برخیز، محکم تر گام بردار و به جلو برو، چرخ و فلک زندگی را به بالایش خواهی رساند.

  " قرمز رنگ خون است. ارتباط رنگ قرمز با خون می تواند تداعی کننده ی مفاهیمی چون مرگ و زندگی، تولد، باروری، خشونت و بی رحمی ، خطر و جنگ باشد.  نجیب زادگان نیز در گذشته از رنگ قرمز برای نشان دادن شهامت، اشتیاق و عشق پرشور استفاده می کردند. "  (بر گرفته از کتاب نماد ها و نشانه ها ، اثر ت.ا.کنر ترجمه ی کیارنگ علایی ، با کمی دخل و تصرف) 

لاک قرمز، فیلمی که شاید عنوانش جذاب باشد، لااقل برای من که جذاب بود، دوست داشتم بفهمم که دلیل انتخاب این عنوان برای فیلم چیست؟ فیلم را دیدم، و همانطور که در توصیف نمادین رنگ قرمز آمده است، بخش دوم عنوان (قرمز) به تنهایی این پیام را به بیننده می رساند که داستان فیلم در موردِ تولد و مرگ، زندگی و خشونت و بی رحمی اش و خطراتِ محتملش و جنگ آدمی برای مغلوب ساختن بدبختی ها و بدشانسی های زندگی است. 

 اما همان بخش دوم عنوان(قرمز) این نوید را نیز به بیننده می دهد که قهرمان داستان، اکرم ( با بازی ِ پردیس احمدیه)، با شهامت و با اشتیاقش به زندگی و عشق پرشورش به خانواده و مخصوصا خواهر و برادرش، در مقابل طوفان بدبختی هاو بدشانسی های زندگی نا امید نمی شود و با تلاشش در صددِ آن است تا بر مشکلات غلبه کند. 

بر ترسش از شکست و عدم به فروش رفتن عروسک ها غلبه می کند و اقدام به فروش عروسک ها می کند، نه تنها خود نا امید نمی شود، بلکه با دروغ گفتن به مادرش نیز به او دلگرمی می دهد تا نا امید نشود، در ادامه ی مشکلات زندگی اش، از عمو و خاله اش درخواست کمک می کند، عمویی که 45 سال است اپراتور چرخ و فلک شهربازی است و به اعتقاد خودش شاه مملکت را عوض کردند اما او را از شغلش عوض نکرده اند، و خاله ای که اکرم را برای پسرش که بیست سال از اکرم بزرگتر است نشان کرده ، اما با اتفاقاتی که در ادامه ی داستان رخ می دهد ، می فهمد که کسی جز خودش نیست که بار سخت زندگی ِ خود و برادر و خواهرش را به دوش بکشد، می فهمد که برای رسیدن به بالای چرخ و فلک زندگی باید از خیلی چیزها بگذرد، همانطور که قاضی از او می پرسد تا چه وقت ازدواج نخواهی کرد؟ و او در پاسخ می گوید تا وقتی که خواهر و برادرم ازدواج نکنند، و او بایستی که از ازدواج کردن و عروس شدن تا مدت ها دوری کند، آرزویی که برای خیلی از دخترها، نهایت خوشبختی و اوج زندگی است، اما او این آرزو را با کوتاه کردنِ موهایش، " موهایی که در پاسخ دوستش در ابتدای فیلم مبنی بر اینکه آیا وقتی شوهر کردی،موهایت را کوتاه می کنی؟ و او در پاسخ می گوید  اگر شوهرم بخواهد آره" ، و چسباندن ِ آنها به سر عروسک های چوبی ِ پدرش که به شکل مرد هستند، و کَندنِ سبیل های عروسک و چسباندن لب های قرمز شده با لاک قرمز به جای آن، و دوختنِ لباس عروس برای عروسک ها با تیکه تیکه کردنِ لباس عروسی که مادرش برای او کنار گذاشته بود، و  در نهایت تبدیل کردن ِ عروسک های چوبی ِ مردِ پدرش، به عروسک هاس عروس، برآورده می کند، و حالا بایستی که از این آرزو چشم بپوشد وآن ها را بفروشد تا بهای نجات زندگی خود و برادر و خواهرش را با آنها بپردازد، اما همانطور که در صحنه ی پایانی ِ فیلم می بینیم، دختران هم سن و سال او در حال رفتن به مدرسه هستند بی آنکه اندکی از دغدغه های اکرم را داشته باشند. 

اما در انتها دوست دارم به صحنه هایی از فیلم اشاره کنم که بسیار از تماشای آن ها لذت بردم : 

- صحنه ای که پدر اکرم ( با بازیِ بهنام تشکر) لاک قرمزی را که او بر ناخن هایش زده است می بیند، و میگوید که قشنگ است، و در ادامه بند کفش های اکرم را می بندد و می گوید که اگر بند کفشش باز باشد، مشکل ساز می شود، گویا که پدر می دانسته که قرار است چه اتفاقی برای اکرم بیافتد و در حال آماده کردن اکرم برای رویارویی با مشکلات است. 

 - صحنه ی مربوط به فروختن عروسک در اتوبوس، که بر ترس خود غلبه می کند و شروع به فروختن می کند. 

- صحنه ای که به مادرش در خصوص فروش عروسک ها دروغ گفته و پولی را نشان مادرش می دهد ، تا او را ناامید نکند. 

- صحنه ای که اولین فروش خود را انجام می دهد و خوشحال و خندان در حال دویدن است.

- صحنه ای که عموی اکرم ( با یازیِ مسعود کرامتی) به او می گوید که " مگه صابخونه ی خوب نون نمی خواد؟ گوشت نمی خواد؟... " و طرح این سوال که آیا نیاز به بقا مقدم بر رفتار انسانی است؟

 - دیالوگ های رد و بدل شده بین اکرم و قاضی و سوال آخر قاضی مبنی بر اینکه اگر فقط پنجاه هزار تومان داشت و دو دست فروش میدید که یکی نخود و لوبیا می فروشد و دیگری عروسک، از کدام دست فروش خرید می کرد و پاسخ جالب اکرم به این سوال. 

این نوشته برداشت های شخصی ای بود که پس از اولین تماشای فیلم، به ذهنم خطور کرد و ممکن است پس از تماشاهای بعدی فیلم، کاملتر گردند یا به کل تغییر نمایند. 

علی حاجی زاده

 22 و 30 دقیقه ی دوشنبه 20 دی 1395 

سه شب پس از اولین تماشای فیلم